باشد

تو نیا

تو آن‌قدر نیا

که من و آینه‌هایی که قهر کرده‌اند

و کفش‌هایی که خاک خورده‌اند

و ساعتی که نبض‌اش نمی‌زند

و پنجره‌ای که پرده‌اش را در آغوش کشیده

 

باشد

تو نیا

تو آن‌قدر نیا

که من و لبخندهایی که نیستند

و دروغ‌هایی که هستند

و عکس‌هایی که بنفش شده‌اند

و میزی که بدون گل و فنجان و چای

پایش به گچ نشسته

و قاب عکسی که به من می‌خندد

 

باشد

تو نیا

تو آن‌قدر نیا

که من و فراموشی مادربزرگ

و خانه‌ای که خراب می‌شود

و تسبیحی که دانه دانه می‌چکد

و جانمازی که خمیازه می‌کشد

و ذکری که از یاد می‌رود

 

باشد

تو نیا

تو آن‌قدر نیا

که من و کودکی که مرد

که من و خوابی که پرید

که من و چشمی که هرگز

دیگر ندید

 

باشد

تو نیا

تو آن‌قدر نیا

که من و  ذکر دائم «تو نیا»