خوووووووب از عید همگی مبارک باشه و صد سال به این سال ها و قدم رنجه فرمودین تشریف آوردین و آقا زاده چه بزرگ شدن ماشاالله،خانوم والده چرا تشریف نیاوردن و اینا که بگذریم میریم سر اصل مطلب

دیدو بازدیدا به سلامتی تموم شدن.یعنی تقریبا تموم شدند.

دایی رضا اینا یه 2روز اومده بودن که اونام برگشتند.

از مسافرتم که خبری نیست چون ماشین نداریم.یعنی داریما ولی بسکی قراضه است به درد مسافرت نمیخوره.

همچنان مشغول دیدن فرار از زندانم.امشب سیزن اولش تموم میشه.یه جاهایی هیجان زیادی به بیننده وارد میکنه.زندگی شیرین روهم دیدم.بامزه بود.کتاب قانون روهم قبلا دیده بودم.فیلم خوبی بود ولی میدونین زنای فیلم زیادی رو اعصاب بودن.خود پرویز پرستوییم همینطور.نمیتونم بگم محتواش ضعیف بود یا بد بازی کرده بودن ولی ...

فرنی و زویی رو خوندم.عالی بود خیلی ازش خوشم اومد.میخواهم برم بخرمش.

خیلیا از دید و بازدید عید بدشون میاد ولی من زیاد بدم نمیاد.رفتنی فقط جاهایی رو که دوست دارم برم و میرم بقیه رو محول میکنم به مامان و بابا.خوب موقع بازدیدم که حالا به جایی بر نمیخوره یه چند دقیقه دندون رو جیگر بزارم.میخوره؟؟د نمیخوره دیگه.میدونین اگه این رسم و رسوم نبودن خیلی از رابطه ها قطع میشدن.مسخره به نظر میرسه که تموم سال رو خونه یکی نری و فقط یه عید رو بری خونش و اونام بیان و...خودتونم میدونین چیا رو میگم.ولی با اینهمه به نظرم رسم خوبیه.برا من که خوبه.خوبه که با یه سری از فامیلا آشنا بشم.شاید باورتون نشه بعضیا رو تا عید دیدنی نیومده بودن خونمون نمیشناختم.خوبه که با چند تا آدم متفاوت آشنا بشم.آدمایی که شاید از دیدگاه ما امی باشن،خاله زنک باشن و...ولی خوبه که یاد بگیرم میشه با ابن آدم ها حرف مشترک پیدا کرد که تحمل کرد؛صبر کرد و جوش نیاورد.خوبه که آدمایی رو ببینم که با اینکه دوستشون دارم ولی سال به سال فرصت نمیکنم برم خونشون.عید رو با تمام بدیا و خوبیهاش دوست دارم

الوعده وفا.اینم عکس میز شام که مخض خاطر شما سعی کردم همه غذاهارو رو میز بچینم.

http://www.upic.ir/share-CA27_4BAEF77D.html"> src="http://www.upic.ir/image-CA27_4BAEF77D.jpg" border="0">عکس

پ.ن: من هر کاری کردم لینکش رو درست بزارم نشد.کسی میتونه راهنماییم کنه؟؟

با تاخیر

1-خوب با تاخیر تولد وبلاگمان مبارک.
پارسال این وبلاگ رو ساختم برا اینکه لینک وبلاگایی رو که میخونم یه جا داشته باشم.بعدا کم کم شروع کردم به نوشتن.دلیل کم نوشتنم بیحوصلگی یا بی علاقگی نیست،بیشتر به خاطر عدم دسترسی به اینترنت ایمنه.
2-شام شب عید رو همیشه دوست دارم خودم درست کنم.میرم سوات یاد میگیرم عکس میز شام رو براتون میذارم هنرمو ببینین
3-من عید سیاه رو اصلن اصلن اصلن دوست ندارم
4- من فایلامو میخواااااااااااااام
5- من هنوز ترقه و لاک نخریدم.فکر کنم باید به داییم بگم برام بگیره
6- فرار از زندان یه سریال معمولی است
7-من کلی درس دارم هنوز هیچ خاکی تو سرم نریختم.حتی فکر برنامه ریزی حالمو بد میکنه

 

http://www.upic.ir/share-CA27_4BAEF77D.html"> src="http://www.upic.ir/image-CA27_4BAEF77D.jpg" border="0">عکس

پس از مدت ها

ممنون از همه دوستانی که در این مدت که من بودم و آپ نمیکردم به وبلاگ سر زدن و سراغم رو گرفتن.دلیلش اینه که ما مجبور شدیم برا گرفتن یک سری دزد بیشرف دوربین وصل کنیم و برای ضبط تصویر نیاز به کیس بودش.در نتیجه من کامی رو نداشتم.خوووب.از اینجا دیگه دستمالا آماده.اهه اهه اهه.مرتیکه بیشرف برداشته هارد رو پارتیشن بندی کرده.میفهمی یعنی چی ی ی ی ی ی ی ی.نه ه ه ه من نمیخوام.نمیدونم بابا واقعا شماره یارو رو نداره یا دید من آتیشیم شماره رو بهم نداد.در هر صورت یا ریکاوری میکنه یا میرم ازش شکایت میکنم.جدی میگم.
حالا مستقیم میریم سراغ کارایی که تو این مدت انجام دادم:
1-گند زدن به هارد و از دست دادن تمامی اطلاعات(ناراحتی در حد خودکشی)
2-خرید شامل کفش و کلاه کرم.شال زیتونی تی تی.شال مشکی میس لیدی.روسری قرمز و طلایی،مارکش یادم نیست.شلوار ورزشی.پالتو.لنز ناخن(یه طرحی داره من عاشقشم.تو آلبومش شماره 53 هستش)
3- 8 جلسه کلاس خودهیپنوتیزم رفتم.که بد نبود.حالا بعدا حسش بود راجع بهش مینویسم.
4- برا بازدید با برادرای بسیجی رفتیم ایران خودرو(اینقدرام بد نبود نگران نباشین)
5- دارم فرار از زندان و میبینم
6- من عادت دارم  مجله و روزنامه بخونم.اون اوایل نوجوونی مشترک اطلاعات هفتگی بودم(به خاطر مامان.اون این مجله رو میخوند).بعدش روزهای زندگی میخوندم و خبر ورزشی(به خاطر عشقم برانکو،عجب احمقی بودم)یه مدتیم مجله ماشین و دانشمند رو میخوندم.وقتی اومدم دانشگاه ایده آل میخوندم.حالا دیگه از اونم خسته شدم و رفتم سراغ سر نخ.میخواستم بگم خوندن سر نخ رو شروع کردم
7- بعد عید میرم سر کار.آآآآآآآآآخ جوون
8- برای اولین بار در عمرم رفتم جیگرکی و جیگر خوردم.خاطره اون شام خیلی لذت بخش بود.مرسی آلما جون
9- با یه دوست خوب به نام معومه آشنا شدم
10- 20 واحد درسی برداشتم.نمیدونم این استادا چشون شده.مثل چی دارن ازمون کار میکشن
11- فقط 2بار رفتم شنا.دل و دماغ رفتنم نیست.مایو هم ندارم.کلاسای آموزشیم با برنامه من کنتاکت داشتن
12- نماز خون شده بودم.باز تنبلی میکنم
13- دندونم پدرم و در آورده
فعلا فقط همین.امیدوارم بازم بتونم برگردم

بازی زیبازی بازی

1.       بهترین فیلمی که تاحالا دیده این: والا تا اونجایی که الان یادم میاد میلیونر زاغه نشین

2.       بهترین دوست: مهدیه.نه بخاطر اینکه اینجارو میخونه.بخاطر اینکه همیشه قابل اعتماده

3.       .بهترین درس دانشگاه: چی میگه این؟؟؟؟؟؟؟

4.       سمج ترین فردی که توزندگیم باهاش سروکار داشتم: خودم.

5.       وحشتناکترین صحنه ای که باهاش مواجه شدم: یه صحنه دعوا بود.

6.       بهترین سفری که تاحالا رفتم: یکی از مسافرتای شمال.البته اکثر مسافرتای چند سال اخیر برام لذت بخش بودن.بهترین سفری که ممکنه در آینده برم سفر آخرته.

7.       خوشمزه ترین غذا: دستپخت خودم.(از یادداشت های یک خودشیفته)

8.       .خوش اخلاق ترین آدمی که تابحال دیدم: نییدونم.شاید م..

9.       بی مزه ترین ( بدترین غذایی ) که تاحالا خوردم: یه بار داییم مغز گوسفند به خوردم داد.اصلا هر نوع گوشت از نظر من بدمزه است.

10.   باحال ترین فرد تو اقوام: دایی علی مامانم

11.   باحالترین فرد تو وبلاگستان: خیلیا.اکثر اونایی که میخونمشون رو خیلی دوست دارم

12.   .شیرین ترین روز عمرم: خوب جواب من رو از زبان یک شاعر بلغاری گوی در انتهای پست بخونین.(برای حفظ حقوق کپی رایت باید خدمتتتون عرض کنم که من این شعر رو تو وبلاگ به جان خودم اسمش یادم نیست خوندم.)

13.   ورزش مورد علاقه: شنا و شطرنج

14.   تاثیرگذارترین فرد تو زندگیم: نمیتونم بگم.شاید خونوادم.

15.   بهترین خواننده مورد علاقه: خووووب خیلیا

16.   .هنرپیشه زن موردعلاقه م: علاقه خاصی به یه یک نفر ندارم  شاید پانته آ بهرام یا هدیه تهرانی یا باران کوثری

17.   مسخره ترین ورزش: خوب به یه سری از ورزشا علاقه ندارم.ولی خوب دلیل نمیشه به نظرم مسخره بیان.مسلما هر ورزشی طرفدارای خودش و داره و قابل احترامه

18.   گرانترین هدیه ای که برای کسی خریدین: یه تابلوی خیلی خوشگل و بزرگ بود که برا یکی خریدم.و الانم متاسفم بابت اونهمه وقت و هزینه ای که صرف این آدم کردم.

19.   کادویی که دوست دارم برام بخرن: یه خونه بزرگ با تمام امکانات به سبکی که خودم دوست دارم(تو مایه های خونه های قاجار با یه سری اصلاحات) و یه باغ خیلی خیلی بزرگ که نهرای آب از وسط درختا عبور کنند.

20.   تلخ ترین خاطره: مریض شدن محمد و ....محمد

 

چرا آخرش با خاطره بد تموم شد.خوبه که این سوالو اون وسط مسطا جواب بدین.بلکه تلخیش با سوالای بعدی جبران شه.از ما گفتن بود

 

من که بخیل نیستم.همه دعوتن.فقط هر کی بازی کرد به منم بگه.منو سایه جون(http://poolakmahi.persianbloساحل سپیده شبها) دعوتیت(دعوتش همگانی بود).

 

عجیب رفتم تو فکر که تاثیرگذارترین فرد زندگیم کی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟

        یکروز       

اگر یکروز، یکی از هزاران روزهای زندگی ام

امکان تکرار یابد

کدام یک را برخواهم گزید ؟

 

 

همه ی آن روزهایی که به روشنی در خاطر دارم،

همه ی آن روزهایی که " فراموش نشدنی " نام دارند،

به چشم من بیگانه اند.

 

من بیرون آنهایم،

زیرا آنها را از بیرون می نگرم،

تصاویری جان گرفته

در چشمه ی همیشه جوشان خاطرات.

 

روزهای از یاد رفته – روزهای واقعی من.

من به آنها تعلق دارم

و هنوز در آنها سیر می کنم

آنها همه ی مرا دربر می گیرند.

 

در تار و پود هوای خود

نامحسوس، درخشان، اشباع شده

از عطر شیرین روزگار سپری شده در رویا

 

در ازای یک روز از یاد رفته

از همه ی خاطرات شیرین می گذرم

تنها یک روز عادی، غرق در نور منتشره ی روز

 

چشیدن دوباره ی ابتذال ساده ی آن،

سرشاری زلالش

بی سنگینی سایه ی هیچ خاطره ای بر آن.

یک بار دیگر مست شده.

 

از شراب ناب دنیایی لبریز از خواب و خیال

و سپس آن را برای همیشه از یاد بردن.

 

فقط یک امشب

خوب فعلا که تعطیلاته و وبلاگستان سوت و کور.دیدم از دوستان کسی آپ نمیکنه اینه که خودم دست به کار شدم.از احوالات ما اگر جویا باشین بد نیستیم.امتحانا به خوبی و خوشی تموم شدن و الانم خونم.روز انتخاب واحدم با وبلاگ یک امشبی با من بمان شب را سحر کن آشنا شدم.همچین این اسم من و جذبم کرد که خدای احد و واحد شاهده من انتخاب واحدم و ول کرده بودم به امون خدا.بعد از اون روز صبح ظهر شب تو خواب تو بیداری این شعره هی داره تو ذهنم تکرار میشه.اصلانم نییدونم چیکارش کنم.این یه مصرع شعر دریاییه واسه خودش که من تو این دریا غرقم.همچین حااااااااال میکنم باهاشا.منو میبره تا عالم ناسوت.جای دوستان خالی دارم مدارج عرفان و طی میکنم باهاش.
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن     یک امشبی با من بمان شب را سحر کن
نه خوب نیما خان من امشب و با کی سحر کنم هااااان؟نمیگی یه یار از دست داده ای مثل من میاد این و میبینه.حالا من شب و با کی سحر کنم(هرگونه پیشنهادی از جانب ذکور با خشانت کامل مواجه خواهد شد)
روانشناسا میگن وقتی یه چیزی خیلی ذهنتونو مشغول کرد بنویسینش.ما که نوشتیمش،پابلیششم میکنیم،ولی اینطور که من میبینم حالا حالاها ول کن ما نیستش.

تاریخ و ماهی های رودخانه


مسیر زندگی اش را یک مثال تغییر داده بود.استاد گفته بود: تاریخ مثل یک رودخانه است و آدمی مثال ماهی درون رودخانه،ماهی نمی تواند مسیر رودخانه را تغییر بدهد اما مسیر خود را میتواند عوض کند.سی سال برخلاف جهت رودخانه حرکت کرده بود.دوازده سال از بهترین سال های عمرش را در زندان گذرانده بود و بالاخره در 62 سالگی،وقتی مشغول تماشای یک فیلم مستند درباره ی ماهی ها بود،مرد.فیلم درباره ماهی هایی بود که خلاف جهت رودخانه شنا میکردند تا به سرچشمه رودخانه برسند.در راه بسیاری از آن ها مردند و تعدادی هم که به سرچشمه می رسیدند،با پوزه های شکسته و سرهای از ریخت افتاده،بعد از تخم ریزی می مردند.آنها نمی دانستند مسیر آن ها را فرززندانشان تکرار میکنند
                                                                       

میشه لطفا

میگن خدا بنده های خوبشو زودتر میبره پیش خودش. یکی از فرشته هاشو برد پیش خودش.

میشه لطفا براش یه فاتحه بخونین

اندر فواید...

سلی.ببخشید بابت تاخیر.دل و دماغ نوشتن نبود.

تو این مدتی که نبودم کلاس شنا تموم شد و فعلا باید تا شروع کلاس صبر کنم.قبلا دو جا برای کار رفته بودم که هر دو تاشون تو یه روز تماس گرفتن که فرداش برا مصاحبه بیا.یکی شون یه کارخانه تولید رنگ بود اون یکی یه شرکت نیمه دولتی.حالا قرار شده از کارخانه تماس بگیرن دوباره برا مصاحبه برم،تاریخ شروع به کار شرکتم نوشتم برا بعد امتحانا.کلاس زبانمم تصمیم گرفتم بعد اینکه رفتم سر کار با حقوق خودم برم که عملا میشه یکی دو سال دیگه.بابا و دوستش برا یه کاری اومده بودن اینجا(منظور این شهر) که آخر هفته بود و با هم اومدیم خونه.تو راه از گل فروشای کنار جاده یه گل بهشتی من خریدم و بابام یه کاج.حیف که فرصت نشد کاج رو برا کریسمس تزیین کنم.

اندر فواید:

اندر فواید وبلاگ نوشتن اینه متوجه تکیه کلامات میشی.

اندر فواید فرجه های امتحانا اینه که وقت برا وبلاگ آپ کردن پیدا میکنی.هی یادش به خیر.پارسالم نزدیک امتحانا بود که من شروع کردم وبلاگ نویسی رو.

اندر فواید فرجه های امتحانا اینه که از زور بی کاری میری سراغ فیلمای تلنبار شده و یه فیلم خیلی بامزه به اسم The Whole ten yards  رو ازتوشون پیدا میکنی.

اندر فواید یه مدت دور از وبلاگ بودن اینه که وقتی به دوستات سر میزنی با کلی پست جدید روبه رو میشی

زیاده عرضی نیست

این هفته

خوب من یه توضیحی راجع به پست قبل بدم.اون تکه اولش رو وقتی حس کردم که یه مدت من و مامان خونه نبودیم.وقتی برگشتم دیدم خونه چه قدر بی روحه.

قسمت دوم هیچ ربطی به قسمت اول نداشت.تست هوش بود.حالو روز خودم بود.برین دوباره بخونینش.

یه آقای خوشتیپ پولداره بور و چشم عسلی خیلی ی خوش اخلاق قرار بود هفته پیش بیاد با هم یه تبریز گردی داشته باشیم که این آقا عسلیه مریض شد و نتونست بیاد.منم که شنبه از صبحشم حال و حوصله نداشتم و این خبرم که بهم رسید دیگه حالم جدی بد شد.آخی ی ی بچه مریضه.کلا تجربه نشون داده که حتی قصد خواستگاری از منم خطرناکه.

یادتونه گفتم مهمون بازیای تولدم تا یکی دو ماه دیگه ادامه داره؟خوب کادوی تولد بابا یه گوشی بود.البته پول گوشیه بود.کشتم خودمو تا بالاخره خریدمش.من دست رو هر گوشی میگذاشتم بالای ۳۵۰ بودش ولی بودجه من زیراین بود.

کادوی مهدیه جونمم برا تولدم یه جا کلیدی ی ی خیلی خوشگل دو تکه بود که امروز بهم دادش.مرسی ی ی.میرم سواط یاد میگیرم عکسشو میزارم ببینین.کارت تبریکش خیلی بامزه اس.امااااااااااا یه سوالی راجع به دو تکه بودن جاکلیدی وجود داره.

 سوال انگیزه خوانی مهدیه ای :  منظور مهدیه از دو تکه خریدن جا کلیدی چی بوده؟  ۱-  میخواسته بهم بگه که خاک بر سرت که هنوز دوست پسر نداری که تکه دومشو بهش بدی   ۲-کلیدای ماشین و خونه نداشتت  و آویزونشون کنی.  ۳-تکه دوم و بدم به خودش   ۴- میخواسته بهم انگیزه بده برم به خاطر این جا کلیدیم شده شوهر پیدا کنم.

چهارشنبه یه قراره سه نفری داشتیم.یعنی ۱۰۰تا اس ردوبدل شد و همه رستوران ها و کافی شاپا و هتل ها و پارکا و موزه ها تا جیگرکیای این شهر اسم برده شدن.دیگه کار داشت به کندن مو و دعوا و بیخیال نخواستیم میرسید که دیگه ما کوتاه اومدیم و یه جایی قرار گذاشتیم و رفتیم.جمعه یه بازی تو این شهر برگزار میشه که اتفاقا تیم مهمون اونجایی اقامت داشت که ما قرار داشتیم.دیگه چشمتون روز بد نبینه اینا همین جوری میرفتن و میومدن و سروصدا.ما رفتیم یه جایی نشتیم که دورترین قسمت بود.یکی از آقایون اومدن و تلویزیون و روشن کردن با صدای بی نهایت.بعدشم که یه گله بچه های دانشگای پولدار با لباسای دبیرستانشون اومدن.دیگه ما پا شدیم رفتیم اون ته ته لابی نشستیم بلکم صدا به صدا برسه که دوتا آقای محترم ۶۰ ساله با سمعک لطف کردن اومدن پیش ما نشستن شروع کردن به داد زدن.مام بی خیال شدیم و پا شدیم اومدیم.من حسابی گشنم بود و یه کیک سفارش دادم که یه مگس نمیدونم از کجا پیداش شد اومد نشست روش.

یعنی ما کنار جوب قرار میگذاشتیم بهتر بود.



دیشب دیر خوابیدی ولی درد شکمت شدیده (به خاطر اینکه دیروز اینقدر بد شیرجه زدی تو استخر که همه نجات غریق ها و مربی خودت و اون یکی کلاس و نظافتچی و با تشکر از شهرداری تبریز دویدن طرفت) اصلا نمیخوای از رختخواب بیای بیرون.پس همون جا میمونی و مشغول خوندن کتاب میشی تا 12 ظهر.برا صبحونه هم به یه بیسکوییت قناعت میکنی.دیگه ساعت 12 هم اتاقیت بیدار میشه و باید بیدار شی و یه فکری به حال نهار بکنی.خوب میبینی اصلا حس و حال غذا درست کردن نداری پس به غذای دانشگاه بسنده میکنی.بعدش دیگه باید بری و یه کاری رو برا خودت و دوستت انجام بدی.آماده میشی و میری و انجامش میدی..قراره  2/30 عموت بیاد دنبالت.۴۵ دقیقه ای وقت داری.بیرون به شدت سرده ه ه ه ه .پس ایده قدم زدن از ذهنت خارج میشه.دنبال یه جای گرم میگردی که لم بدی و استراحت کنی. مجبور میشی یه کم فکر کنی.یادت میاد که این طرفا یه سخنرانی داره برگزار میشه.میری و سالنش و پیدا میکنی و یه کمی هم دنبال ورودی خانوما میگردی وقتی پیداش نمیکنی از ورودی آقایون میری تو.وقتی تو حافظه ات میگردی اصلا یادت نمیاد اینجور جاها از ورودی خانوم ها تو رفته باشی .(همین جور که داری میری داخل یادت میاد که پشت همین ساختمون یه بوفه هست که تو قبلنا گه گاه میرفتی اونجا.دانشکده ای که تو توش درس میخونی سه تا ساختمون داره.که یکیش تا همین سال پیش سرویس بهداشتی برای خانوم هانداشت.یکی از ساختموناش یکی داره که اونم طبقه چهارم باید دنبالش بگردی.صحبت نماز خونه رم که نکن(علما دانند مورد استفادش رو).خوب وقتی نداری مجبوری از مال بقیه استفاده کنی پس با این حساب حتی به ذهنت نمیرسه که شاید این بوفه دوقسمتی باشه.سرتو میندازی پایین و از ورودی برادران میری داخل.(همیشه ورودی آقایون دردسترس تره).سنگینی نگاه هارو رو خودت حس میکنی.ولی به روی خودتم نمیاری.سفارشت رو میدی و یه میز انتخاب میکنی و میری میشینی.یادت میاد آخرین بار که از این جا پاتو گذاشتی بیرون تصمیم گرفتی که دیگه پاتو اینجا نذاری ولی اینقدر خسته و گرسنه بودی که نزدیک ترین بوفه رو انتخاب کردی.پس حالو حوصله اشم نداری به این فکر کنی که چرا ملت اینجور عاقل اندر صفیه نگاهت میکنن و چرا تو تنها مونث موجود هستی.اصلا مهم نیست.اینجا که نسبتتون 1 به 10 هستش.تو بعضی از کلاسا شده که نسبتتون 1 به 20 شده معتمد بنفس تر( خودم این کلمه رو اختراع کردم.همین جام سندش و به نامم کردم گفته باشم) از این حرفا هستی.این قضیه چندین بار دیگه اتفاق میافتد.تا اینکه یه روز که به خاطر بسته بودن چشمات از زور خستگی خوردی تو دیوار فلش ورودیه خواهران ودیدی و اورگا اورگا) خوب رفتی رسیدی ته سالن و یه صندلی گیر آوردی.در این لحظه دیگه هیچی بیشتر از زندگی نمیخوای.آخرای سخنرانی که همه تو جو معنوی بودن(یارو داشت نامه خدا به انسان رو میخوند) با صدای تق تق پوتین سالن رو ترک میکنی.خونه عمو خوش میگذره و بعدش میری آموزشگاه چون امتحان زبان داری.یه پسره بود تو کلاس زبانتون که فکر میکردی میخواد یه جورایی بهت بفهمونه ازت خوشش اومده.توام که اینقدرا بی جنبه نبودی که این گرم گرفتنارو به حساب دیگه بزاری.ولی خوب خدایی پسر خوبی بود و ازش خوشت میومد.حالا اینم روز آخری داره از تکنیکای عهد بوق استفاده میکنه که بهت ابراز علاقه کنه.واقعا ازش انتظار نداشتی عاقل تر از این حرفا به نظر میومد(آخه بالام جان میومدی مثل آدم میگفتی) پا میشه میاد کنارت میشینه که مثل سری قبل نصف برگه تو رو بنویسه.امتحان با صرف ۲ عدد باقلوای فرد اعلا تموم میشه.(مهمون استاد.تا یادش بمونه گوشیش و بزاره رو سایلنت). اه ه ه ه.چه قدر بدت میاد مسیر آموزشگاه تا خوابگاه رو تنهایی این موقع شب بری. خدا رو شکر که تموم شد.برمیگردی خوابگاه و بعد شام و گپ زدن با بچه ها میگیری میخوابی.تا فردا که امتحان میان ترمتو دودر کنی.اصلا از همون دوران مدرسه اگر یکی از معلمام امتحان نمیگرفت از قبل به دلت برات میشد.پس با خیال تخت میخوابی

پ.ن ۱: ۳۷ درصد پول خرید ام.پی.تری پلیرم و دادم برا تعمیرش.در مورد لوازم الکتریکی تعمیر آفتابه خرج لگنه.باید بندازی دور یکی دیگه بخری.

پ.ن ۲: این استاد کارگاه برداشته چک نویس شاگردش و بهم داده گفته ببر تایپ کن.عاشق این جمله بندیا و خط خوشگلش شدم.یارو برداشته کلمات فارسی رو با دستور زبان زبون محلیش قاطی کرده این وسطام از کلمات انگلیسی به عنوان سبزی آش استفاده کرده.

 

خونه بی زن خیلی ی ی ی ی ی ی ی سرده ه ه ه.به سردی هوای اینجا

شاعر میفرمایند:

بی دل ودلبرم بی سرو همسرم

شاخه بی برم بی سرو همسرم

هرکه دارد گلی شوق آب و گلی

من بی دل چرا تنها بمونم

بی دل و بی نشون آخر ای آسمون

شادی روز و روزگار من کو

خسته ام خسته ام مرغ پر بسته ام

بیقرارم بگو قرار من کو