فاتحهههههههههه

در ابتدا از همه دوستانی که نظر میذاشتن و نظراتشون بی پاسخ میموند عررررررض میخوام.حمل بر بی توجهی من نذارین حمل بر بیسواتی و کوریه من بزارین.بابایی هی اسرار میکنه که عینک بزن بالام جان من به خرجم نمیره.اینه که گزینه به اون گنده گی پاسخ به نظرات رو نمیبینم.
واقعیاتش دلیل غیبت این هفته من فوت پدر مامان مامانم بودش(بله.ایشون تا یک هفته پیش زنده بودن).فکر کنم صد و خورده ای رو شیرین داشتن.بعدش نه که جوون مرگ شدن نیستین ببینین چه جوری همه غصه دارن.بزرگ فامیلمون بودن ایشون اینه که همه از هر طرف خودشون و رسوندن.داییامم از کرج اومدن و من حسابی خوش به حالمه.آخر هفته ام هست و تعطیلات هم در پیشه.انگاری همه اومده باشن یه پیک نیک بزرگ فامیلی.آدم از ته دل احساس خوشحالی میکنه وقتی میبینه همه این قدر بهشون خوش میگذره.بهشت خانومای خاله زنک فامیله و هر دقیقه داره به معلومات عمومی شون راجع به دختر فلانی و پسر فلانی و جهاز این دختر و عروسی اون پسر و هزار و یک مساله دیگه اضافه میشه.آقایونم که نشستن یه سریا بحث سیاسی میکنن.یه سریا جلسات راهنمای تجارت برگزار میکنن.قدیمیام دور هم نشستن و دارن برا هم خاطرات اون مرحوم رو تعریف میکنن.یه سریام به احترام اون مرحوم تو اتاق پشتی نشستن دارن قمار میکنن.ما جوونام که یه سریامون مسییول بخش تدارکات شدیم بقیمونم داریم از ییلاق نهایت استفاده رو میببریم.بچه هام که واسه خودشون این وسطا پخش و پلان و محاله که از این سر اتاق بخوای بری اون سر اتاق و یه چند تا با سر نرن تو شکمت.حامه بودم بچم تا حالا سقط شده بود.تنها چیزی که به فضا رو یه کم عوض میکنه یه کلمه فاتحهههه هست که گه گاه از دهن همون قدیمیا میاد بیرون.
از نظر شکمی هم که هیچ مشکلی وجود نداره.صبحانه کره و سر شیر و تخم مرغ و کله پاچه.برنامه غذایی نهار و شاممونم شامل کباب گوشت و جگر و مرغ و ایناست.البته برا من که خوب نیست من از گوشت خوشم نمیاد ولی بقیه بهشون بد نمیگذره.
  جد من برای اینکه این آخر عمری کمتر تو دید ازراییل(اذراییل؟اضراییل؟) باشه پناهنده شده بود رفته بود تو یه ییلاق خوش آب و هوا سکنا گزیده بود.گرچه از حق نگذریم مرگ به هنگامی بود.همه فامیل دنبال یه جایی برای گذران تعطیلات میگشتن.چه جایی بهتر از اینجا که همه دور هم جمعیم.
ولی ما خیلی خوشحال تر میشدیم که وقت بهترتری رو برای فوت شدنشون انتخاب میکردن که این پیک نیک بزرگ فامیلی بیشتر بهمون خوش بگذره و بیشتر بتونیم از محیط ییلاق استفاده کنیم گرچه همین جوریشم بد نمیگذره.

برا شادی روحشون فاتحههه مع الصلوات.

تا عمرش به دنیا بود از وبلاگ نویسی من خبر نداشت.الان فکر کنم روحش توی گور میلرزه با این نتیجش
خلاصه نتیجه گیری اخلاقی قضیه اینه که آدمی زاد وقتی میخواد بمیره اینجوری بمیره.
خوبه والا.چه عیبی داره آدم با مگشم مسبب شادی بشه.ثواب داره والا
خوب دیگه اگه از احوالات ما در دانشگاه جویا باشین.کلاس شنام خوب پیش میره.این هفته شنای کرال یاد گرفتم.این هفته باید رو پای کرال کار کنم تا بهتر بشه.
شطرنجم یه بازی رو باختم و یه بازی رم بردم.اون بازی رو هم که باختم طرف همچین بازیی نداشت.فقط چون از صبحش کلاس داشتم مغزم دیگه یاری نمیکرد.اصلا بازی رو نمیدیدم.فقط یه مسابقه مونده که اونم سه شنبه هفته بعده.
کتاب بغداد خاتونم تو دو روز بلعیدم و داره تموم میشه.هییییی.واقعا تاریخ چه درسا که که نداره.
اگه بخوام خیلی خلاصه تعریف کنم میشه این:
داستان راجع به سلسله اولجایتو هستش.غازان خان بعد از اینکه از یاسای چنگیز دست میکسه و مسلمان میشه برادرش الجایتو رو به جانشینش انتخاب میکنه.اولجایتو از همسر اولش حاجی خاتون ....
خسته شدم.بقیشو میام بعدا تعریف میکنم.
 [بوسه]

خیانت از دیدگاه شطرنجی

هی ی ی ی ی تا همین چند دقیقه پیش خوب بودما.نمیدونم چی شد یه دفعه دپ زدم.همینجوری الکی.من که تمیم داشتم فراموشش کنم.یه شماره تلفن چیزی نبود آقای محترم.ولی بد گرون تموم میشه برات.دیگه نه من نه تو.تا الانشم همین جور بوده ولی خوب اینو بدون که دیگه امیدی به آینده نیست.دیگه برام فرق نمیکنه که بر گردی یا نه.همه ه ه چی تموم شددددد.
یه جمله معروفی وجود داره تو شطرنج که میگه بین موقعیت برد و برد یه دره عمیقه.که باید مواظب باشی توش نیفتی.یعنی اینکه یه وقتایی تو یه اپوزیسیونی داری که بر حسب قواعد اگه یه خورده حواست رو جمع کنی برنده ای.مثلا یه مهره از حریف جلوتری یا مهره هات موقعیت بهتری دارن.خوب تو این حالت خیالت راحت میشه و ممکنه فکر کنی خوب تو برتری و وا بدی.اون موقعست که میوفتی توهمون دره معروف.خوب اصولا من آدم بی جنبهایم و سری وا میدم.
تو زندگیمم اینطوریم و این باعث میشه که کارارو تمومشون نکنم.یا وسط کار بزنم هر چی رشتم و پنبه کنم.به موقعیتای برد زندگیتون فکر کنین و مراقب دره های عمیق زندگیتون باشین.اگه پولدارین اگه موقعیت اجتماعیه خوبی دارین اگه همسر خوبی دارین کار خوبی دارین....دیدین یه پدر و مادرایی رو که میگن همه چی خوب بود یهو دیدیم بچمون معتاد شده.یا این زنا رو دیدین که میگن همه چی خوب بود،میرفت سر کارو برمیگشت و خوش اخلاق بود و با هم تفاهم داشتیم و....یهو دیدم رفته زن گرفته
(خوب عزیزان من میدونم اینا هزار و یک دلیل دارن.ولی من اعتقاد دارم یه چیزیرو میشه از هزاران جنبه بررسی کرد.من از لحاظ شطرنجیش گفتم)
خوب حالا که بحث خیانت شد بزارین اینم بگم.من میدونم شمام میدونی که خیانت ایران و غیر ایران نداره همه جا هست.ولی امروز داشتم فکر میکردم کسی که داره مثلا تو اروپا خیانت میکنه فشار بیشتری احساس میکنه.یعنی اینکه اونجا به زور شوهرت نمیدن چشم بسته برات زن نمیگیرن.قبلا رایج به خودت و جنس مخالفت اطلاعت کافی بهت دادن.منظورم اینه که خودت و بیشتر میشناسی و میفهمی چی میخوای.صرفا به خاطر غریزت یا به خاطر ترس از ترشیده شدن و چه میدونم بهانه های دیگه نمیری با یکی ازدواج کنی.خوب وقتی خیانت میکنی قانونیم نیست که بتونی با اون روش سرپوش بزاری.وقتی داری خیانت میکنی میدونی که داری خیانت میکنی و نمیشه هیچ رقمه توجیحش کنی.
وی خوب تو ایرانمون ممکنه به خاطر مسایلی که در بالا گفتم ازدواج کرده باشی.و یا با چشم باز با طرف ازدواج کرده باشی و قبلا باهاش دوست بوده باشی و....حالا اگه مرد ایرانی بخواد خیانت کنه یه قانون وجود داره به نام صیغه که ازش حمایت میکنه.میخوام بگم در این جور مواقع دیگه چندان احساس فشار نمیکنی.دیگه اینجا قانون ازت حمایت میکنه.و تو دیگه احساس گناهی نیست.و به نظر من این خیلی بده.

هفته ای که گذشت

این هفته که داشتم میرفتم شنا آگهی جشنواره ورزش دانشگاه رو دیدم.گفتم یه سری به سالن شطرنج بزنم.رفتم و دیدم ای دل غافل امروز روز شروع مسابقاته و قرعه کشی داره شروع میشه.بعد دیگه بچه ها بدجور تحویلم گرفتن و خوب منم دیگه دلم نیومد عشق قدیمیمو ول کنم برم شنا.این بود که رسما به شرکت کنندگان پیوستیم و از شانس بد من،عدل خوردم به پست همکلاسیم.دور بعدیم با یکی از دانشکده کشاورزی بازی کردم.هر دو بازی رو بردم.مونده 3 دور دیگه.همکلاسیمم دور دوم رو نیومد.من قهرمان نشم میرم خر اینو میچسبم.آخه خواهر من(عربیش چی میشه؟؟ اخوی؟؟ابوی؟؟؟سبیه؟؟) سیستر من تو که نمیخوای بیای از اولشم نیا خوب.چرا بازیه منو خراب میکنی.حالا من که باکیم نیست ولی خوب خداییش اگه آخرش موقع سر شکن کردن امتیازا کم بیارم بد فرم از دستت شاکی میشم.حالا شنبه برم یه کم تتمیعش کنم ببینم راضی میشه بیاد یا نه.کلاس شنامم داره عااااااالی پیش میره.اصلا مربیه تو کف مونده که من این قدرر زود شنا رو یاد گرفتم.به یه گروه تحقیقاتیم ملحق شدم.امتحان فاینال زبانمم موکول شد هفته بعد.هفته بعد پنجشنبه میان ترم دارم که ساعتش با ساعت مسابقه شطرنجم کنتاکت داره.حالا باید برم با استادم صحبت کنم ببینم چی میشه..یک استاد جیگری داره این درس داره که من غاشقشمممممممممممم.منو یاد همون یکی میندازه.
من هنوز فرصت نکردم برم گوشی بگیرم[گریه]
ام.پی.تر پلیرمم رو یه ماهم نیست خریدم. خراب شده.لعنتتتتتتتت

سلی.همه خوبین؟منم ای ی ی ی بد نیستم.میگذرونم یه جورایی.میدونین هیچی لذت تو خونه بودن و نداره.هیچی و هیچ کجا آرامش خونه پدر و مادر و نداره. میخوام بگم مامان بابا مرسی ممنون بابت همه چیزایی که بهم دادین. دوستتون دارم خیلی زیاد(به چشماتم خیلی میاد) [قلب]

آدم تو یه روز متولد میشه ولی تبریکا و جشناو مهمون بازیا تا یکی دو هفته ای به راهه.
یکشنبه تولد گرفتم با دوستام .بماند که دو نفر بیمعرتی کردن و به بهانه امتحان و کار نیومدن و مرسی از آلما که با وجودی که امتحان داشت اومدش[بوسه] و مرسی ی ی از بقیه دوستام(شبنم سمانه سارا سیما المیرا سحر سهیلا).واقعا خوشحالم کردن.
مهمونی اولش که با رقص شروع شد و به مدت 2 ساعت ادامه داشت.ماشاله همه دوستان هنرمند همه جور رقصیم داشتیم.از فارسی و آذری و بابا کرم بگیر تا تانگو و استریپ تیز اومدن. بعد 2 ساعت که دیگه همه خسته شدن رفتیم سراغ خوردن و بعدش دوباره رقص(انرژی تمومی نداره که).بعدشم که قسمت شیرین ماجرا و کیک و فوت کردن شمعا.موقعی که داشتم آرزو میکردم همه دوستان وبلاگی یادم بودن مخصوصا میلاد.براتون آرزوهای خوب خوب کردم.
بعدشم که دیگه قسمت باز کردن کادوها رسید.کادوهای خوب خوب گرفتم.مرسی از همه.ولی بیشتر از همه از شال(هم اتاقیای عزیزم) و لاک و سایه ای(آلما جون) که گرفتم خوشم اومد.یه آقا موشه(شبنم جون) هم کادو گرفتم که خیلی با نمکه مخصوصا با اون سیبیلاش.این شبنم دیده من مجردم و کسیو ندارم رفته اینو برام گرفته بلکم با وجود یه مذکر از تنهایی در بیام. کادوی سیما جونم یه لاو بود.دو تا خرسن که تو بغل هم نشستن دارن کتاب میخونن؟؟؟؟!!!![تعجب] هاااااا.ممنون از سارا و سمانه(این شبنم برا اینکه لجشو در بیاره بهش میگه حمیده) که نشون دادن منو خوب میشناسن و یه جعبه جواهرات بهم کادو دادن.
قسمت عکس گرفتنمونم خیلی جالب بود.ولی اونقدی که میخواستم نتونستم عکس بگیرم. المیرام کیکو مالیده بود رو صورتم منم یادم نبود. بیشتر عکسامو با صورت کیکی گرفتم.[ناراحت]
خوب من هنوز کادوی مامان و بابا و مامان بزرگم و نگرفتم.البته قراره کادوی بابا رو خودم انتخاب کنم که احتمالا یک عدد گوشی موبایل خواهد بود.
بعد اگه فکر کردین جشن تولد بازیامون تموم شده اشتباه کردین.تا یه ماه دیگه کار داریم  ....
از تولد که بگذریم اوضاع چندان خوب نیست.این هفته نتونستم شنا برم.یکشنبه به یه دلیلی سه شنبه هم به خاطر ترس از سرما خوردن نرفتم.هوا اینجا خیلی سرده ه ه ه ه ه .به سردی بهمن ماه.اگه بخواد همین جوری پیش بره که بدبخت میشم.وقتی شنا نمیرم افسردگیم برمیگرده که خیلی بده.هفته بعد چهارشنبه امتحان فاینال کلاس زبانمه.خوب خیلی ناراحتم که کلاس داره تموم میشه.کلاس خوبی بود.آیلا سروش آرام هادی خیلی با هم جور بودیم.

 
پ.ن: خودم میدونم این خیلی زشته که آدم بیاد کادوهایی رو که گرفته تو وب داد بزنه و بکنه تو چشم خلق الله.ولی فکککککر کن.بعد بیست سال بیای اینجارو بخونی و همه اینا یادت بیاد چه حسی بهت دست میده.خیلی خوبه خودم میدونم.حالا توام برو داد بزن تو وبلاگت[چشمک]
پ.پ.ن: مرسی از مهدیه که اومد و همین جا تو کامنتدونی تو تولدم شریک شد.مرسی خانومی.یه شیرینی طلبت

پ.پ.پ.ن: من هنوز نمیتونم برا دناتا جون کامنت بزارم.از یه کام دیگه امتحان میکنم

پ.پ.پ.پ.ن: ببخشید از دوستان اگه پست یه نموره خصوصی شد

پ.پ.پ.پ.پ.ن: هیچی.همینجوری خواستم یه پ.ن دیگه داشته باشم[نیشخند]

هفته ای که گذشت

سلااااااااااام.میبینم تو این مدت که حسابی سر من شلوغ بود همه حسابی آپ کردن.شرمنده به همه سر میزنم.جواب کامنت هارو دادم ولی من نمیتونم برا دناتا جون کامنت بزارم.ایراد از کامه من هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا که نمیتونم براش کامنت بزارم از همین جا رسمم کاپ طلایی اولین تبریکه تولدم رو تقدیم دناتا جون میکنم.مرسی عزیزم[بوسه] و مرسی بابت همه تبریکااا.دوستتون دارم [بوسه][گل][قلب].در ضمن هر کی قصد اومدن داره خبرم کنه.قراره کیک تولدم و از تشریفات بگیرماااااااا بعدا نگین نگفتی.(قابل توجه دوستان,تشریفات یه شیرینی فروشیه که کیکا و شیرینیاش خیلی خوشمزه و مشهوره تا جایی که برخی از دوستان عنوان کردن واسه خودت نمیایم واسه خوردن کیکت میایم. اینم واسه خودش یه انگیزه ایه)
 
خووووووب.تو این یه هفته غیبتم یا داشتم شنا میکردم یا سر کلاسام بودم یا داشتم کتاب میخوندم.یکی از کتابایی که از نمایشگاه کتاب از غرفه اطلاعات گرفتم. شناسایی و شکار جاسوس. کتاب,خاطرات یه جاسوس دهه نوده انگلیس هست که تو ام.آی.5 کار میکرده. یه جاهایی بدجور احساسات آدمو درگیر میکنه.اینکه چه قدر راحت به بهترین دوستاشون خیانت میکنن و با خیانتشون چه جوری بقیرو به کام مرگ میکشن.معلومه که نویسنده نمیتونسته زیاد در مورد شیوه کارشون صحبت کنه ولی از لابه لای کتاب میشه یه چیزایی رو راجع به نحوه تعقیب و تحت نظر داشتن افراد و شیوه کارشون بیرون کشید. در کتاب نثر روونی نداره ولی خوب به یه بار خوندنش می ارزه.
این روزا کلاس شنام داره عالی ی پیش میره.برا اولین بار تونستم تو قسمت عمیق شنا کنم.خیلی خوشحالم از اینکه تونستم ترسمو از بین ببرمو تو آب شیرجه بزنم قبلنا خیلییییی میترسیدم.و خیلی ممنونم از دخترایی که ناخواسته کمکم کردن که ترسمو از بین ببرم.پریدن اونا باعث شد ترس منم از بین بره و بتونم بپرم.ولی خدایی وقتی میخی میپرم دماغ و دهنم سرویسه.این تیکش کارو خراب میکنه
خوب بریم سراغ چهارشنبه که یکی از دوستام که تو همین شهر ولی یه دانشگاه درس میخونه قرار بود بیاد پیش ما. خوب منم چهارشنبه از وقتی که بیدار شدم هی مشغول شستن و رفتن و جارو کردن و مرتب کردن اتاق بودم و بعدش رفتم دنبالش.
بچم وقتی اومد و وضع زندگی مارو دید به زندگیش امیدوار شد .بعد خوردن نهار رفتیم سایت دانشگامون و من وبلاگمو لو دادم[نیشخند].و بدین وسیله مهی کاپ طلایی اولین دارنده آدرس وبلاگمرو از بین آشنایان دریافت میکنه. دانشگاه مهی اینا (دوستم) یه دانشگاه صنعتی هست و دور از شهرم هست.بعد این بشر بهتر از من پاشاژا و مرکز خریدای شهرو میشناخت.من اون روز برای  اولین بار با یه سری مغازه ها آشنا شدم.قبلنا به سادگی از کنارشون رد میشدم.تو یه فرصت دیگه راجع به مهی بیشتر میگم ولی فعلا از این تریبون اعلام مینماییم که بسی دوستشان میداریم
بعد رفتن دوستمم برگشتم خوابگاهو دعوت داشتم تولد دختر عموی سه سالم.تا همین جاشم حسابی خسته بودم بسکی صبحش کار کرده بودم و بعدشم رفته بودیم خیابونا شخم بزنیم بلکم آباد شن.ولی خوب کاریش نمیشد کرد رفتم خونه عمو و فاطمه(دختر عموم) هم نامردی نکرد و منو رسمن تبدیل به جسد کرد هی میگفت این کارو بیکنیم اون کارو بکنیم.ولی انصافی کیک تولدش خیلیییی خوشمزه بود.منی که از صبحش همش مشغول خوردن بودم و یه شام حسابیم خورده بودم بازم یه تیکه خیلی بزرگ از کیکشو خوردم.مبارکش باشه
خوب فعلا
برمیگردم هههههههههههههه

 

پ.ن: دناتا جونم.دستت چطوره؟؟

        به مدیرتون هم بگو تا حالا از بچه ها پرسیده وضع درسیشون چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

        همین کارارو میکنن که ..... استغفرالله

 

آبان

من متولد آبانم (اهه اهه)حالا که اصرار میکنین میگم.۲۳ آبان هستش.گفته باشم کادوهاتون و آماده کنین.

 یه دوست داشتم که با هم تو یه روز و یه سال متولد شده بودیم.دقیقا همزمان.اسمش نگاره.سه سال پیش نامزد کرد و رفت امریکا درس بخونه.یادش به خیر.اسم نامزدش مهران بود.یه پسر با نمک با صورت گرد(به چشم برادری).مهران یه آکواریوم خیلی گنده داشت.اره ماهیم داشت.از این ماهی کوچولوها میخرید و میریخت توش.صحنه جالبی بود.تو یه لحظه طوفان به پا میشد.ماهی کوچولوها تو کمتر از یه دقیقه ناپدید میشدن.قسمت جالب ماجرا وقتی بود که گهگاه یکی از این ماهیا که خودشو یه جا قایم کرده بوده از مخفیگاهش بیرون میومد ماهیا همچین برا گرفتنش تو سرو کله هم میزدن عینهو افغانیای کابل که تو صف برنج واستاده باشن.

آخی ی ی.یاد اون روز افتادم کنار دریاچه باغ شمس  پفک پسر داییم افتاد تو آب. ماهیا اومدن برا خوردنش.

حالا تو کلاس زبانم یه دختره هستش که متولد ۲۳ آبانه.ولی سال تولدمون فرق میکنه.

من ابان ماهیم و عنصر متولدین ابان آبه.بعد من طبعم بلغم هست که عنصر این طبع هم آب.

عنصر مرداد ماهیا آتش هستش.عنصر آبان ماهیا آب.عنصر دی ماهیا خاک.عنصر بهمن ماهیا باد

عنصر دموی مزاجا آتش هستش.عنصر بلغمی ها آب.عنصر صفراوی ها باد و عنصر سوداوی ها خاک.

یه نکته جالب در مورد دوستای من وجود داره.تمامی دوستای دختر صمیمی من متولد آبان یا دی ماه هستند.خوب با خیلیا شاید صمیمی باشم ولی منظور من از اون دوستاست که با هم میخوابیدیم و با هم بیدار میشدیم و همه کارامون با هم بود و همه اسرار همدیگرو میدونستیم.اینا همشون متولد آبان و دی بودن.بعد اینه که من تو آبان ماه و دی ماه ورشکست میشم بسکس مجبورم کادو بگیرم.خوب دوست صمیمیه آدمن نمیشه که.

همه پسرایی هم که از من خوششون اومده و منم متقابلن ازشون خوشم اومد بلا استثنا متولد مرداد و بهمن بودن.

میتونین تصادف فرض کنین یا هر جور که میخواین برداشت کنین.برداشت آزاده

یه روزی روزگاری در روزگاران گذشته یه دختر کوچولوی نزهت نامی بود که اصلا از درس معارف خوشش نمیومد.دست خودشم نبودااا.اصلا کلمات این کتابا تو مغزش نمیرفتن که نمیرفتن.هرگونه کوششی هم بی نتیجه بود.مثل آب ریختن تو آبکش بود.از اونجایی که نزهت بچه خلاقی بود بالاخره یه راه حل برا مشکلش پیدا کرد.راه حل این بود که با استفاده از اطلاعات عمومیش سوالا رو جواب بده.البته لازم به ذکره که اطلاعات عمومیش در این زمینه به درد جرز لای دیوار میخوردن و چون همونام خیلی وسیع نبودن همیشه حرفاش مثل هم بودن .یعنی پیش اومده بود پای تخته جواب دوتا سوال و یه جور داده بود.خوب اونموقع این روش کار کرد و اتفاق خاصیم نیوفتاد.وبدین گونه نزهت سال های راهنمایی و دبیرستانشو طی کرد تا رسید به دانشگاه. و اکنون قلب نزهت به درد میاد که بگه الان این کارو با یکی از درسای تخصصیش میکنه و چه مضخرفاتی رو به اسم گزارش کار تحویل استادش میده.

 

پینوشته محض خنده: اون درس سخنان امام خمینی رو یادتون میاد؟؟؟ پای تخته که میرفتم چشمامو میبستم و دهنم و باز میکردم و هرچی به ذهنم میرسید میگفتم.

از فرمایشات امام خمینی به روایت نزهت: من تو دهن این ملت میزنم؟!!!

                                                        امام خمینی علیه السلام

                                                       من امریکا را غلط میکنم   

پ.ن۲: ۸/۸/۸۸  که گذشت و نتونستم عروس شم.انشاالله ۹/۹/۹۹

گزارش کار آز اندازه گیری- اندازه گیری صافی سطح قطعه کار با استفاده از ساعت اندیکاتور

 Alignment  کردن به صورت کلی یعنی تنظیم محورهای دستگاه اندازه گیری طبق محورهای مختصاتی قطعه و یکی کردن نقطه صفر و صفر آنها.

براي Alignment كردن يك قطعه بايد شش موقعيت از قطعه براي دستگاه تعريف شود . اين شش نقطه سه چرخش و سه تغيير مكان را از قطعه مي گيرند و موقعيت آن قطعه براي دستگاه اندازه گيري مشخص مي شود .

سه نقطه از شش نقطه براي تعريف يك سطح و دو نقطه از آن براي تعريف يك خط و يك نقطه براي تعريف يك كنج استفاده مي شوند . با تاچ نمودن سه نقطه اول روي بزرگترين سطح مكعب ، صفحه XY بدست مي آيد كه محور Z عمود به اين صفحه است . تا به حالا توانسته ايم دو چرخش ( حول محور X  و محور Y ) را ثابت كنيم . اما محور مختصات دستگاه هنوز آزاد است و در روي صفحه XY  حركت مي كند و حول محور Z چرخش دارد .

با تاچ نمودن دو نقطه روي بزرگترين طول مكعب راستاي محور X بدست مي آيد و محور Y به آن عمود مي شود . در اين حالت چرخش حول محور Z نيز گرفته مي شود و محورهاي مختصاتي مي توانند روي صفحه XY و در راستاي محور X حركت كنند . با تاچ نمودن نقطه آخر اين حركت نيز گرفته مي شود و يك كنج با مختصات صفر و صفر بدست مي آيد .

شرح آزمایش:

ابتدا طول و عرض قطعه مورد نظر را اندازه گیری میکنیم.سپس قطعه را بر روی سطح مورد نظر قرار میدهیم و سوزن ساعت اندیکاتور را تنظیم میکنیم بطوریکه عمود بر سطح قطعه کار باشد.

یک نقطه را به عنوان مبدا در نظر میگیریم و ساعت را در آن نقطه صفر میکنیم.سپس بر روی سطح ۲۰ نقطه را به صورت راندوم انتخاب میکنیم.و مختصات نقاط را اندازه گیری میکنیم.این کار را دوباره و با مبدا () انجام میدهیم.

ازمایش را با ساعت اندیکاتوری دیجیتال و آنالوگ تکرار میکنیم.دقت اندازه گیری ساعت دیجیتالی ۰.۰۰۱ میلی متر و دقت ساعت آنالوگ ۰.۰۱ میلی متر است.

 

قول میدم قول میدم و قول میدم که گزارش کار آزمایشگاهمو بزارم تو وبلاگم.ثواب داره به خدا.اینو اینجا میگم که بعدش یادم نره.

مشغول درس و دانشگاه و کلاسامم. کلاس شنا ثبت نام کردم.خیلی خوبه و خوش میگذره.جلسه قبل مربی عینهو سیب که بندازیش تو آب پرتمون میکرد تو آب.ولی خوب بود.باعث شد ترسم بریزه.بعد از 2بار پرتاب شدن خودم جراتشو پیدا کردم که بپرم.
کلاس IELTS ميرم البته دیگه دارم به غلط کردن میوفتم. کمرم خم شد زیر فشار شهریه.باید بگردم دنبال یه موسسه دیگه.این یکی خیلی ی گرونه.

تو تا فیلم مزخرف دیدم.در حد تیم ملی بودن. موش و شبی در تهران.

فعلا همین

تو صف بن کتاب بودم.در باجه ها رو بستن و رفتن برا نهار.منم بیخیال جا گرفتن و این حرفا شدم و رفتم یه چیزی برا نهار پیدا کردم و خوردم.حسابی خسته بودم.رفتم نمازخونه و یه نیم ساعتی استراحت کردم و رفتم برا گرفتن بن.اینا برا توزیع بن سه تا باجه داشتن.صف باجه اول خیلی شلوغ بود اینقدری که مات بیرون نرده ها صف بسته بودن.باجه دوم به نسبه کمتر شلوغ بود ولی تو باجه سوم هیچکس تو صف نبود!!!!!!!!! خوب منم رفتم تو صف باجه سوم واستادم.بعدم تمام مدت به این فکر میکردم که تاحالا چندبار جزو افراد صف اول بودم و خبر نداشتم؟؟!!

فاصله باجه اول و دوم ۱متربود.باجه دوم با باجه سوم ۱.۵ متر بود

ای ی ی روان شناسانی که به اینجا می آیید ای ی ی تئوری بازی خوانده هایی که به اینجا می آیید ای ی ی آنکه چیزی در این باره میداند این فقیر اطلاعاتی را توجیه کنید.یا لااقل یه منبع معرفی کنید برم بخونم

 

خوب اول برین ۴پست پایین ترو بخونین بعدش بیاین اینجا

اون قضیه بیعدالتی تو نمایشگاه هم کاملا مشهود بود.قیمت کتابای انتشارات قرانی و مذهبی +انتشارات اطلاعات تفاوت فاحشی داشت.

۴تا کتاب از انتشارات اطلاعات گرفتم که جمعا۱۶۵۰۰ شد.مشابه این کتابارو بقیه انتشارات با قیمتای ۷-۸ تومن داشتن(برا هر کتاب)

از غرفه دارای اطلاعاتم اصلا خوشم نیومد.دو تا پسر بودن که از ریخت و قیافشون معلوم بود چیکارن.کلیم تو نخ شماره دادن و اینا بودن.جلوی منم کلی تریپ کلاس بودن و اینا بودن.چون خریدام زیاد بود بهم یه نایلکس بزرگ دادن که خریدامو بزارم توش.بعد پسره یه روزنامه اطلاعاتم گذاشت داخلش و گفت اینم بخونین.منم با یه حالتی که روزنامه ایدزی آنفولانزای خوکی ای چیزی هستش گفتم اطلاعات بخونم م ؟؟؟؟ جوری گفتم که همه غرفه دارای کناری زدن زیر خنده

شیطونه میگفت کافه پیانورو ببرم پرت کنم تو صورت غرفه دارشون

قابل توجه مینو جون و بقیه:از بین کتابایی که گرفتم اینا به نظرم جالبن:  بغداد خاتون،جهان مسطح است، زندگی عشق و دیگر هیچ، توطیه علیه تزار.البته هنوز نخوندمشون

امروز یه حس آزامش خیلی خووووب دارم.بهونشم چند تا آهنگ و دو تا سییب ترش و یه روز پاییزیه سرد و آفتابی هستش.خدایا جونم سپاسگذارتم. از من نگیرش